شيخ ذبيح الله محلاتى

56

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

منصرف از لبني بشود پدرش گفت من چه بكنم كه هرچه سعى كردم قبول نمىكند و اين اشعار براى من مىخواند لقد خفت ان لا تقنع النفس بعدها * بشيء من الدنيا و ان كان مقنعا و ازجر عنها النفس إذ حيل دونها * و تابى اليه النفس الا تطلعا آن جماعت گفته‌اند او را رها كن در ميان عشائر شايد زنى را پسنده دارد او را تزويج بنمايد پدر قيس گفت بسيار خوب ولى قيس از اين عمل هم ابا داشت و راضى نمىشد تا باصرار عشيره قبول كرد در ميان عشيرها مىگرديد تا رسيد بعشيره بنى فزاره دخترى را ديد كه برقعى از خز به صورت كشيده چون برقع را عقب كشيد صورتى چون ماه شب چهارده نمايان گرديد قيس گفت نام تو چيست گفت لبنى قيس بشنيدن نام لبنى نعره بزد و غش كرد روى زمين افتاد زنان قبيله آب به صورت او پاشيدند و او را به هوش آوردند و نمىشناخته‌اند او را . اما داستان قيس و عشق او به لبنى گوشزد آنها شده بود زنى از آن ميانه گفت به خدا قسم اين نيست مگر قيس بن ذريح پس همان دختر ماه‌صورت چون از غصه آگاه شد بنزد قيس آمد و او را قسم داد كه داخل خيمه بشود و صرف طعام بنمايد قيس قبول كرد با كمال بىميلى چند لقمه غذا خورد برادر آن دختر قيس را گفته‌اند ما اين خواهر خود لبنى را به تو تزويج مىنمائيم و مهر او را از مال خود مىدهم . قيس گفت پدر من مردى باثروت است احتياج به اين تكلف نيست من بعشيره خود مراجعت مىكنم و مهر او را مىفرستم خبر بذريح رسيد خوشحال شد دختر را عقد كرده به او دادند اصلا نظر به صورت او نكرد و بنزديك او نيامد چندانكه عشيره او را ملامت كردند سودى نه بخشيد او را گفته‌اند اين فعل تو عارى از براى ما خواهد بود مدتى بر اين گذشت سخنان آنها آب در غربال و باد در چنبر بود بالاخره بجانب مدينه رهسپار شد دوستى از انصار داشت بنزد او رفت و راز دل با او گفت آن دوست گفت من از قضيه تو كاملا آگاهم چون خبر تزويج تو به لبنى رسيده بسيار مهموم گرديده و گفت من تا بامروز هرچه خواسته‌اند مرا شوهر بدهند قبول نكردم و دل در هواى قيس داشتم